تبليغاتX
ماجراهای من و ممل
بهمن سال 84 ، این وب افتتاح شد و از همون موقع تا الان فعال بوده!! اولش با دانلود شروع کردیم، بعد زدیم تو خط هری پاتر، حالا هم ماجرا های من و ممل!! امیدواریم موفق باشیم و باشید، انتقاد و پیشنهاد یادتون نره!!
موسیقی وب:
محسن نامجو، آهنگ ترنج
وضعیت:
پخش اتوماتیک، حجم 500 کیلو بایت

مهمترین مطالب وب: محسن نامجو (یک نابغه)
سلطان پاپ (گذری بر شادمهر)
آرشیو لینک ها
مدیریت وب:
امين
ممل
آمار وب:


محکمه ی الهی
ویرایش توسط امین:همون طور که می دونین (می دونین؟؟؟) یه نظرسنجی گذاشته بودم... تقریبا ۳، ۴ ماهی میشه که دست بهش نزدم... خاک گرفته... ولی الان نتایج نظرسنجی رو گذاشتم تا ببینید چه گندی بالا آوردید... بابا آبرومون رفت!!!

این هم نتیجه: دوستانی که گزینه ی افتضاح رو انتخاب کردند، خیلی نامردن  


سلام به همگی من ممل هستم

ببخشید من چند وقت بود آپ نکرده بودم شرمنده

امروز یه شعر آوردم به اسم محکمه ی الهی این شعر در قالب طنزه ولی درس هایی رو به آدم می ده که بعضی مواقع آدم با خوندن بیست جلد کتاب هم نمی فهمه

از شاعر شعر هم نامی نمی برم

شعر یه ذره زیاد بود...

برای خواندن شعر به ادامه ی مطلب برید

 

ادامه مطلب »»


     ::. نویسنده این مطلب »» ممل
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 تیر1387 ، ساعت 9:5
متعلق به موضوع:خاله زنک بازی!

     ::. لینک ثابت این مطلب
بر ما چه گذشت؟
دوستان... کمی تا قسمتی شجاع باشید لطفا... این جا اینترنت است... اگر خواستید فحش هم بدید... ولی مثل این بدبخت ها فراری نباشید...

اگر مطلبی سیاسی می نویسیم، نظرتان را طوری بگویید که بتونیم جواب بدیم... فقط یه گپ ساده است ، دعوا نیست !!!!


سلام بر همگی

در پی اعتراض دوستان گفتم دیگه نباس روشون رو زمین انداخت یه آپ کنم زشته!! اول از همه این که عید نوروز و حلول سال ۱۳۸۷ شمسی رو به همه ی دوستان تبریک می گم ان شا ا... سالی توام با موفقیت و پیروزی پیش رو داشته باشید و از این برگ عمرتون به طور درست استفاده کنید.

البته این آپ فقط مخصوص تبریک نوروز نبود ها در پی مطلبی که یکی از دوستان تو وبش در باره ی فیلم فتنه نوشت و این که گفت در این فیلم وحشی گری های مسلمانان به تصویر کشیده شده خواستم مطلبی در پیرامون این که چرا مسلمانان وحشی اند بنویسم:


بزرگترین مرکز اسلام در جهان خاور میانه است این منطقه همواره دیکتاتور خیز بوده و مردمی زود باور و بعضا جاهل دارد که در به وجود آوردن حاکمانی دیکتاتور نقش مهمی دارد هر دیکتاتور در هر جای جهان برای حفظ قدرت خود از وسیله ای استفاده می کند برای مثال هیتلر با شعار های نژاد پرستانه ی خود و صدام با نیروی نظامی خود حکومت خود را حفظ می کردند متاسفانه در این منطقه کشور هایی نظیر کشور های حاشیه ی خلیج فارس و دریای عمان نظیر عربستان و کشور های شرق ایران مثل افغانستان از دین اسلام برای پیشبرد اهداف خود استفاده می کنند آن ها از اسلام تعصب و خشونت را به مردم زود باور خود می آموزند تا دائما مردم در حال کشمکش با خود باشند و کاری به کار حکومت و اهدافش نداشته باشند هم چنین حکومت کارهای ناشایستی را در پیرامون خفه نگاه داشتن مردم به اسلام ربط میدهد نظیر امر کردن به پوشش های یک جور ندادن حقوق زنان ندادن حقوق شهروندی و .... هم چنین حکومت ها تبلیغات گسترده پیرامون افکار خود انجام می دهند که نتیجه ی آن مردمی متعصب وحشی و پر خشونت است این مردم را نباید به اسم مسلمان شناخت باید به این ها گفت خاور میانه ای اسلام واقعی را باید در آمریکا و اروپا جست اسلام واقعی دینی است که فردی را در اوج ثروت و شهرت به طرف خود می کشاند... اسلام واقعی به نوع پوشش کاری ندارد... اسلام ناب کشت و کشتار نیست .... اسلام واقعی مرده پرستی و خرافه نیست.... اسلام ناب دین برادری صلح و آسایش است اسلام هیچ گاه عقاید خود را به زور به کسی تحمیل نمی کند اسلام دین دستگیری مستضعفان است...

متاسفانه مردم کشور های خاور میانه صورت بسیار زشتی از اسلام به مردم جهان معرفی کرده اند...

و این نیز بدیهی است که کشوری زد اسلامی از نوع موارد سو استفاده کند...

و همون طور که گفتم این مردم را نباید به اسم مسلمان شناخت


به به به .... چه می کنه این ممل... بابا مارو هم  مستفیظ بفرما  (مطمینم که درست نوشتم) دلم نیومد که پست جدید بدم... بخوانید و بشنوید نوشته های امین جووووووووون:

حسی شیرین وادارم کرد که جوابی دهم به ندای ناشناخته ی لذت وبلاگ نویسی، و همچنین توقع بی جایی که از خودم دارم...
گفتن همین چند کلمه ی بیهوده که در پس و پیش ذهنم یادگار ذهنیت های دیگران است، فوق العاده لذت بخش است...


در این چند روزی که بر همه خوش گذشت، بر ما هم خوش گذشت... چه می شه کرد، همون مفهمومی که از شریعتی خواندم تا بگویم:  "عید باستانی نوروز، یادآور خاطرات چندین هزار ساله ی ایرانیانی است (چه به رنگ سرخی خاطرات مغولان ، چه به رنگ گلستان و بوستانی که سعدی می گوید) که همه جا اتحاد ملی شان را حفظ کردند و البته انسجام اسلامی در پناه خرد گرایی"


  به آرامگاه "کورش بزرگ" یا همون  کورش کبیر  سری زدیم، در آن آفتاب سوزان ...
آن همه عظمت را انسان های گذشته نمی توانستند باور کنند و باز هم پناهنده شدند به خرافات، که پاسارگاد را حضرت سلیمان (ع) با قدرت غیر طبیعی اش ساخته!
وقتی به تاریخ نگاه می کنم هم افتخار می کنم به ایرانی بودنم، هم می نالم از سرگذشتمان...  آن همه تمدن و فرهنگ و شعور ایرانی، به دست اسکندری افتاد که برایش معلم انتخاب کرده بودند تا شاید تربیت شود...
حکومتی که پسر "هخا" بنا کرد، چنان عظیم است که هنوز آثارش مورد توجه توریست هاست... و سنگ هایش چنان صاف و ساده در دل کوه کنده شده اند که آدم را سرجایش میخکوب می کند، که چگونه این گونه شد؟؟


از آنجا بگذریم، خواستم خاطراتی بنویسم از آنچه در ایام عید بر من گذشت... ولی خواننده اش کجاست؟
ایران این جاست... ولی!!!!!

همیشه می خوانم که:
 " اما اجازه بدهيد خودم باشم و فيلم بازي نكنم...هر جا آزادي و حرمت و دلخوشي باشد همان جا وطن آدميست و من نه قراردادهاي جغرافيايي را مي فهمم و نه به زايشگاهي كه در آن زاده شده ام تعهد حقيقي يا حقوقي داده ام ...همان ها كه تولدشان را جشن گرفته ايم فرموده اند كه : « خير البلاد ما حملك » بهترين سرزمين آن جاست كه تحمّلت كند و تو را بپذيرد "
شاید تحمل این گونه حرف ها برای میهن پرستان یک کوچولو سخت باشه، ولی به حقیقت نزدیک است (از نظر من)

 

" « وقتي در دانشگاه سوربون تدريس مي كردم روزي در ساعت آخر درس، يك دانشجوي دوره ي دكتري نروژي پرسيد: استاد ! شما كه از جهان سوم مي آييد جهان سوم كجاست ؟! در حالي كه چند دقيقه به آخر درس مانده بود مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم...گفتم : جهان سوم جايي است كه اگر كسي خواست مملكتش را آباد كند خانه اش خراب مي شود و اگر بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. »
این قسمتی از خاطرات دکتر حسابی بود... به هر حال ... این شما و این هم ترازوی عدالت، تا قضاوت کنید.
ببینید ما کجا هستیم .... با تمام خوبی ها و بدی هایمان، پذیرفتن اینکه از غرب در اکثر موارد عقب هستیم، اولین گامی است به سوی  پیشرفت ...
سو تفاهم نشود، تقلید بد است... جیز است... اخ است... اوف است...

چه خوش گفت، معین خوش صدا:

با تو  روینده  و رویانم  من                     بی تو سوزنده و سوزانم من
چه کنم عاشق  ایرانم من                   چه کنم عاشق ایرانم من
همچو فرزند جدا از مادر                     در هوای تو پریشانم من
اگرم نیست به جز تعفه ی جان            شرمسار همه ی یارانم من
چه کنم  عاشق  ایرانم  من                 چه کنم عاشق ایرانم من
گاه گاهی که تو غمناک شو ی             گریه ی ابر بهارانم من
گریه ام دست خودم نیست از اوست     پس مپرسید چه گریانم من
دلکی  دارم و  انسانم  من                    چه کنم عاشق ایرانم من
  

                                                                   چه کنم عاشق ایرانم من


ببخشید... عجله عجله ای شد... شعر هم ممکنه غلط های شنیداری داشته باشه... به گندگی خودتون ببخشید...
به زودی یه پست درست حسابی می دم...


     ::. نویسنده این مطلب »» ممل
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 فروردین1387 ، ساعت 16:44
متعلق به موضوع:خاله زنک بازی!

     ::. لینک ثابت این مطلب
پشت پرده!
سلام سلام....
خیلی وقت بود که زر نزده بودم.
ولی دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم...
تو یکی از همین مجلس های خانوادگی-سیاسی بودم که بحث کشید به اینترنت... یکی از دوستان گفت:
مطلب جدید هوشنگ خان رو خوندین؟ ما هم گفتیم نه...
اون هم گفت که نصف عمرتون بر فنا است!
تصمیم گرفتم که مطلب "با آقای خامنه ای در زندان شاه" رو در وبلاگ بذارم... با توجه به اینکه سایت روز  آنلا ین فی ل ت ر است، به احتمال زیاد خیلی از شماها این مطلب رو نخوندین!
متن کاملش توی ادامه ی مطلب هست...
اگه وقت دارین و علاقه دارین حتما به ادامه ی مطلب برین تا کامل بخونین...
من فقط برداشت های خودم رو بگم...
واسه اطلاعات تکمیلی بگم که: این هوشنگ خان که اسمش "هوشنگ اسدی" است، الان در آمریکا به سر میبره... شنیدم که بعد از انقلاب، وقتی چند روز مرخصی گرفت و از زندان اومد بیرون، تونست از ایران فرار کنه... وگرنه تا الان تو زندان بود...
داشتم می گفتم که:

این متن کاملا صادقانه نوشته شده... یعنی هوشنگ خان نیازی به دروغ گویی نداره!
خیلی از چیزها باور کردنش سخته...
به قول خود هوشنگ خان:  "عقلم می پذیره ولی احساسم رد می کنه"
متاسفانه خیلی سخته که قبول کنیم، در کشور اسلامی ما، زندانی ها در زندان مجبور به خوردن "مدفوع خودشون می شن...
پاک ترین آدم ها، وقتی به قدرت خالص میرسن، ناخودآگاه به فساد کشیده میشن... این طبیعیه...هر کسی برای نگه داشتن قدرتش دست به هر کاری میزنه...
همون طور که شاه و ساواک این کارهارو می کردن...  تاریخ همیشه در حال تکرار شدن است... چرا از تاریخ قوم های گذشته درس نمی گیریم؟ (قرآن)
قضاوت با خودتون!


خبر ديدار آقاي خامنه اي را از "موزه عبرت" خواندم که نام جديد کميته مشترک است. بي اختيار به چنين روزهائي در ‏‏33 سال پيش برگشتم که هر دو در اين زندان مخوف هم سلول بوديم و شرح مفصلش را در کتاب خاطراتم نوشته ام که ‏اميدوارم به زودي منتشر شود.‏


نگهبان مرا به داخل هدايت کرد و در را محکم بست. وقتي بلند شدم، کتم‎ ‎‏ را برداشتم و عينکم را زدم. مرد خيلي لاغري ‏که ريش سياه بلندي داشت و عينک به چشم، را ديدم که روي کپه پتوهاي سياه نشسته بود. از عمامه اي که با پيراهن ‏لباس زندان براي خودش درست کرده بود، فهميدم آخوند است. او با ديدن من برخاست و با لبخند شيريني خوش آمد ‏گفت. دستش را جلو آورد و اسمش را گفت:‏
‏- سيد علي خامنه اي...‏
اولين بار در زندگي بود که با يک آخوند از نزديک برخورد مي کردم. آخوند براي من بالاي منبر بود و با ذهنيتي که ‏هزاران سال نوري از من فاصله داشت. کافر بالقوه وجود من نمي دانم از کجاي تاريخ در من خانه کرده بود و نسب به ‏کدامين ژن در اجدادم مي برد. ‏
دستم را دراز کردم و بي اراده گفتم:‏
‏- من چپي هستم... اسمم هم...
هم سلولي جديد من خنده شيريني کرد و مرا کنارش روي پتوها نشاند.
ايام طولاني و سرد را به حرف زدن مي گذرانديم. وقتي نوبت دستشويي مي رسيد، آقاي خامنه اي پيراهن زندان را به ‏صورت عمامه بر سرش محکم مي کرد. بيشتر نگهبان ها که شايد دستوري را اجرا مي کردند، آن را از سرش مي ‏گرفتند و با توهين از سلول بيرونش مي بردند. يک بار هم یکی از نگهبان ها موهايش را گرفت و کشان کشان تمام طول ‏راهرو را برد. او در دستشويي وضو مي ساخت، سخت با اخلاص. اغلب، و هميشه غروب ها، رو به پنجره بلند مي ‏ايستاد. زير لب قرآن تلاوت مي کرد، نماز مي خواند و بعد هاي هاي مي گريست، طولاني و تلخ. يک پارچه در خدا گم ‏مي شد. در اين رفتار روحانيتي بود که بر دل مي نشست. هر وقت اندوه بر من غلبه مي کرد و گوشه اي کز مي کردم، ‏صدايم مي زد:‏
‏- هوشنگ پاشو به گردش برويم....‏


در اين گردش هاي هر روز آن قدر طول يک متري سلول را مي رفتيم و مي آمديم که خسته مي شديم.
من، شب آخر، بزرگ ترين عشق زندگيم را واگذاشته و براي هميشه آمده بودم.
وقتي از عشقم گفتم، هم ‏سلولي ام به سخن آمد. ماجراي آشنايي عاشقانه و ازدواجش با همسرش را تعريف کرد. از آن بلوار بزرگي گفت که ‏روزي در پاي درختي و کنار چشمه اي بر آن سفره گشاده نان و سبزي، قصدش را از ازدوج گفته بود. در آن زمان دو ‏پسر داشت، گمانم مصطفي و احمد.
خيلي زودتر از زود، محبتي غريب بين اين چپي جوان ساده دل و آن عاقله مرد کار ‏کشته سياست به وجود آمد. ‏
من نمي دانستم اين محبت را چگونه تفسير کنم و آقاي خامنه اي يک بار به من گفت:‏
‏- در قلب تو حضور خدا را مي بينم...‏
هنوز هم که سال هاي دراز از ان روزها مي گذرد و من تبعيدي "در غربت" هستم و آقاي خامنه اي در مقام " ولايت" ، ‏آن روزهاي مهرباني از دلم نرفته است. آنچه را در باره نقش او در سياست مي گويند، عقلم مي پذيرد و احساسم رد مي ‏کند. ‏
چند بار هم درس روزنامه نگاري گذاشتم و آنچه را مي دانستم به صورت تئوريک بيان کردم. با علاقه گوش مي داد و ‏سوال هاي دقيقي مطرح مي کرد. يکي از آموزش هاي من اين بود:‏
‏- به تيترها توجه نکنيد، در داخل مطالب دنبال حرف هايي بگرديد که به شکل هاي گوناگون زده مي شود....‏
به دقت گوش مي کرد و "سفيد خواني" را مي آموخت. سخت دلبند سيگار بود. هر زنداني روزي يک نخ سيگار داشت. ‏من سيگاري نبودم و سيگارم را به او مي دادم. دو سيگار را با دقت به شش قسمت تقسيم مي کرد و هر بار يکي از آنها ‏را با لذت تمام آتش مي زد.‏
سلول انفرادي که ما دو نفر در آن بوديم، يک ماهي را در اين فضا پشت سر گذاشت. يکي دو بار آقاي خامنه اي را ‏براي بازجويي بردند و يک بار هم مرا صدا زدند. ‏
حالا هم سلولي من به انکه به طور مشخص از ‏کسي نام ببرد يا از جرياني دفاع کند، از برنامه اسلام مي گفت. من گوش مي دادم و صحبت را با شوخي مي بريدم. در ‏دنياي ساده ذهني من اسلام و دين جايي نداشت. ‏
سه ماه کم و بيش گذشته بود؛ سه ماهي که عمقي بيشتر از سه سال داشت. ديگر تکرار نشد که زماني به اين کوتاهي به ‏کسي دل ببندم يا حتي نزديک شوم. روزي در باز شد. نگهبان اسمم را گفت:‏
‏- پتوهاتو بردار و حاضر باش...‏

معنايش اين بود که جايم را عوض مي کنند. قرار و مدارهاي ديدار را در صورت آزادي بارها گذاشته بوديم و نشاني هم ‏سلولي را هنوزبعد از اين همه سال به ياد دارم:‏
‏- مشهد، گنبدسبز کوچه فريدوني، پلاک 4...‏
همديگر را در آغوش گرفتيم و گريستيم. احساس کردم هم سلولي، سخت مي لرزد. گمان بردم از سرماي زمستان است، ‏ژاکتم را در آوردم و به اصرار به او دادم. نمي پذيرفت. نمي دانم چرا گفتم:‏
‏- فکر کنم آزاد بشوم..‏
و او گرفت و پوشيد. همديگر را در آغوش گرفتيم. اشک هاي گرم را حس کردم که مي ريخت و صدايي که هنوز در ‏گوشم زنگ مي زند:‏
‏- در حکومت اسلامي، قطره اشکي از چشم بيگناهي نمي ريزد.‏‎.‎‏.‏


چقدر دلم مي خواست در ديدار آقاي خامنه اي در کميته مشترک بودم که نام جديدش "موزه عبرت" است. مي رفتم و در ‏سلول 11 بند يک را باز مي کردم ومي پرسيدم:‏
‏- آن روزها يادتان هست؟ کامل آن را در خاطرات زندانم نوشته ام که بزودي منتشر مي شود و مختصرش را اينجا ‏آوردم که درحوصله اينترنت باشد.‏
بعد به شما مي گفتم- نه بعد از انقلاب به شما گفتم - که روز فتح کميته مشترک من هم همراه مردم بودم. رفتم و به ‏سلولمان سر زدم. بعد جمهوري اسلامي آمد و شما رئيس جمهور شديد. ماموران حکومت شما باز هم مراگرفتند و به ‏همان بندبردند، اما به سلول 15.‏


به شما گفته اند که با من و ما چه کردند؟ صداي فريادهاي مستانه رسولي يادتان هست؟ چکي راکه ازغدي به ما زد ‏بخاطر داريد؟ بازجويان حکومت جمهوري اسلامي کاري کردند که آنها روسفيد تاريخ شدند. مرا 666 روز در انفرادي ‏نگه داشتند. از صبح 19 بهمن 1361 تا 12 فروردين1362 زير شکنجه بودم. جزء به جزء را درکتابم نوشته اند. ‏شب هاي دراز از دست ياپا آويزانم کردند. سه بار خودکشي کردم. وقتي از ناچاري الکل را داروي مرگ پنداشتم و ‏براي خودکشي خوردم هشتاد ضربه شلاق ديگر برايم بريدند. برادر حميد و برادر رحيم و برادر مجتبي و برادر محمود ‏و برادر هيکل مسخره ام مي کردند که در زندان جمهوري اسلامي عرق خورده ام.‏


‏ برادر حميد بازجويم مي خواست من اعتراف کنم که جاسوس انگلستان هستم و بعد جاسوس شوروي و همه اين ‏اعترافات را از من گرفت. از سقف آويزانم کردند و ببخشيد مدفوعم را بخوردم دادند.‏


نمي دانم اصلا مشغله ولايت اجازه مي دهد حرف هاي هم سلولي خود رابخوانيد يانه. نمي خواهم
شرح سه ماه شکنجه ‏را بدهم. مي توانم نشاني بازجويم را هم بدهم که کاملا اتفاقي موفق به زيارت عکسش شدم. شما ‏خوب او را مي شناسيد. شايع است وقتي گزارش قتلهاي زنجيره اي را به شما داد بر او نهيب زديد. درآن زمان گويا ‏معاون وزارت اطلاعات بود و بعد سفير ايران شد در تاجيکستان.

وايکاش فقط من بودم. هزاران هزار زن و مرد سرنوشت مرا پيدا کردند. تازه من شانس آورد ه ام که از دادگاه مرگ ‏گريختم. هزاران نفر را، مادران را، پسران نوجوان را، پيرمرهاي کمر خميده را از دار آويختند.‏
‏ چقدر دلم مي خواست در راهروهاي کميته که قدم مي زديد، برايتان مي گفتم که بر پا کنندگان زندان عبرت، ادامه ‏دهندگان همانانند که تاريخ ستمشان را موزه کرده اند.‏
اما بيشتردلم مي خواست درست مثل همين روزها در زمستان 1353 زنداني ستمي بوديم که براي براندازي آن دست در ‏دست داشتيم. باورکنيد دوستي ما از ولايت شما و غربت من دلنشين تر بود...


این قدر زیبا بود که نتونستم از خیلی نوشته هاش بگذرم و حذفش کنم... ولی کاملش در ادامه ی مطلب هست...لطفا نظرتون رو بگین...

بدون هیچ گونه تعصب بی خود.... اگر هم می خواهید بگویید که این متن ها کاری از دشمنان اسلام و ایران اسلامی است، خب اشکالی ندارد، به نظرتان احترام می گذاریم.

ادامه مطلب »»


     ::. نویسنده این مطلب »» امين
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 اسفند1386 ، ساعت 16:55
متعلق به موضوع:خاله زنک بازی!

     ::. لینک ثابت این مطلب
نگاهی دیگر به روز ولنتاین
خطاب  به آقا/خانم   "کسی که خر شده" :  مرد و مردونه بیا بگو مشکلت... گنگ حرف نزن... فکر کنم بچه ای که شجاعت نداری خودت رو معرفی کنی...

ولنتاین ارزش یا ضد ارزش؟

بر هیچ کسی پوشیده نیست که امروزه، جلوگیری از ورود فرهنگ بیگانه آن هم با قدرتی که رسانه ها دارند و روز به روز جهانی تر می شوند، بسیار سخت است و البته غیر ممکن.
در گذشته مفهمومی به نام  "فرهنگ جاری"  وجود نداشت و تنها از طریق معاملات و رفت و آمدهای نظامی و اقتصادی بود که با شیوه ی رفتار یکدیگر آشنا می شدند.
اما در عصر حاضر وظیفه ی تبادل و انتشار فرهنگ ها خواسته یا ناخواسته به عهده ی رسانه هاست.  این نکته فراموش نشود که در آخر این توده ی مردم هستند که چرا و چگونگی فرهنگی بیگانه را می پذیرند، دلایل علمی متعددی دارد که آوردنش در اینجا توانایی و جا می خواهد که نیست.
طبیعی است که هر فرهنگ بیگانه خوبی دارد و بدی، ارزش است و ضد ارزش.  اما تعیین محدوده و مرزبندی دقیق برای ارزش های فرهنگی ورودی کاملا اشتباه است. در واقع زمانی خوبی و بدی را می توان مشخص کرد که فرهنگی وارد محدوده ی فرهنگی کشوری می شود.  پس گفتن این نکته ضروری است، مقایسه ی خطرات و آسیب های یک فرهنگ در بستر کشوری دیگر،نه تنها خوب نیست، بلکه نتایج به دست آمده از این مقایسه ما را به اطلاعاتی کاملا غلط می رساند.
در نتیجه نباید بگوییم ورود "روزی نمادین به نام ولنتاین (روز عشاق)" در کشور عربستان، علت فساد اخلاقی جوانان این کشور می باشد.
عربستان در اقدامی عجیب، فروش گل های رز سرخ را که عاشقان به همدیگر هدیه می دهند، منع کرده و جالبتر اینکه فروشندگان ابزارهای ابراز عشق! تحت فشار هستند.
 به همین علت مقایسه ی ایران، و تقلید صرف از واکنش های کشور های امثال عربستان که کشوری کاملا بسته و متحجر است، غلط می باشد.
پس بر خلاف گفته ی اعضای کمیسیون فرهنگی مجلس وقت، نفی کامل و بی توجهی به این جشن اشتباه است، و اگر در کشور ما هم فرهنگ سازی و جاگذاری نشود، روزی می رسد که می گویند ماهواره علت این خراب کاری هاست.
توجه به این نکته هم ضروری است که ساختار و قالب روز ولنتاین بسیار خوب و زیبا و البته مفید است. در واقع اگر چنین روزی موجب تحکیم روابط بنیانی و روابط دوستی، خانوادگی  و زناشویی باشد، اثرات مفید خود را در مراحل بعدی در سطح جامعه نشان خواهد داد.
این فرهنگ بیگانه وارد کشور ما شده،پس وظیفه ی "موظفان" است که شکل و قالب فرهنگ وارداتی را عوض کنند و بهتر است بگوییم با فرهنگ جامعه شان تلفیق دهند.
نباید گفت که چنین روزی با اسلام و دین مغایر است. اسلام حقیقی و ناب هیچ جا با هدیه دادن و اظهار عشق و دوستی مخالف نبوده...
این وظیفه ی ماست که بر پایه ی عقل خود، فرهنگ ملی و اسلامی خود را حفظ کنیم و به جای اینکه ما تحت تاثیر این ها باشیم، فرهنگ های وارداتی را در قالب های موجود ملی و اسلامی عصر حاضر بریزیم.
امام خمینی در پاریس برای همسایه های مسیحی خود، هدیه می بردند تا از این طریق تعامل فرهنگی داشته باشند...

پس به جای این که سعی در تخریب این روز مبارک داشته باشیم، عشق و دوستی را ترویج دهیم...
و صرف هدیه دادن و گل دادن و اظهار عشق، ضد ارزش نیست و البته برپایی چنین روزی حتما با نام بیگانه ی "ولنتاین" هم ارزش نیست...


خوب بید؟
به نظر خودم شروع جالبی بود... گفتم یه پارازیتی هم بین منتقدان و تحلیل گران و .... بندازم دیگه...
حتما نقدش کنید...
یعنی کوچیکترین مشکل رو بدون خجالت بگو جیگرم...

 


سلام من ممل هستم از آن جایی که امین جان التماس کردند مطلبشان را نقد کنم پس من هم می نقدم!:

درسته که در همه جای دنیا رسانه ها فرهنگ را شرح داده و معرفی می کنند و مردم پس از تحقیق به خوبی یا بدی فرهنگ میرسند ولی شما باید ایران را به لحاظ این که آزادی مطبوعاتی ندارد مثتنی از این قاعده بر می شماردید این دلیل بد جا افتادن فرهنگ های بیگانه در کشور های بسته است که مردم خود به تحلیلش می پردازند و از توش دوست دختر می کشن بیرون از اون ور مطبوعات وابسته به دولت در کشور ما شروع به کوبیدن این فرهنگ ها کرده و می گویند این است دلیل آن که ما نمی گذاریم فرهنگ های بیگانه در کشور رواج پیدا کند و تمامی این سلسله مراتب باعث آن می شود که ما فرهنگ ها را به طور غلط درک کنیم و به طور غلط به کار ببندیم از سوی دیگر همان طور که جنابعالی اشاره فرمودید این فرهنگ ها نقطه ی مقابل فرهنگ ما هستند (منظور اسلام) و به جای این که مطبوعات کمر به تغییر شکل این فرهنگ ها ببندند شروع می کنند  به گفتن مرگ بر آمریکا و این که آمریکا جوان های مارا منحرف می کند!!!و این هم دوباره باعث آن می شود که مردم عام فرهنگ را درست و آن جور که باید و شاید درک نکنند.

اما من از اون قسمتی که گفتی ولینتاین باعث تحکیم روابط شده و مفید برای جامعه واقع می شود خیلی خوشم آمد هم چنین از این که گفتی اسلام به هیچ وجه محبت ورزیدن را نهی نمی کند.

در کل مطلب خوبی بود و شاید دید خیلی هارو بازتر کنه!


     ::. نویسنده این مطلب »» امين
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 بهمن1386 ، ساعت 16:18
متعلق به موضوع:خاله زنک بازی!

     ::. لینک ثابت این مطلب
نامه ی چارلی چاپلین به دخترش

با توجه به جو موجود، تصمیم گرفتم ذات واقعی خودم رو نشون بدم... در پی مزخرفاتی که ممل نوشته، جو منو گرفت و شاعر شدم... این شعر رو که اولین شعرم هست تقدیم می کنم به بابا، مامان، دایی، خاله، پسر خاله، پسردایی، پسر عمه، پسر دختر عمه، دختر پسر عمه، خاله ی بابای پسر عمه، بابای خاله ی پسر عمه، و .... (اگه شما فامیلی چیزی دارید بگید...)

 

یه چیزی یادم رفت... اول متن پایین رو بخونید و بعد این شعر رو بخونید...

 

عجبا از این ممل چارلی دوست                          که سخنانی می گوید شگرف از پوست و گوشت
بسی معنی دارد حرفهای دلقکی ژنده پوش          گفته هایش را درک کن، به نازکی موست
زندگی همین است، طنابی برای دلقکان              جنگی نامتناهی میان خوبان و بدان
بندبازان ماییم، خوبان و بدان ماییم                      ما همینیم.... به ساکتی همین مرداب هاییم
چه زیبا گفت، برهنگی بیماری عصر ماست           عریان تر از آنیم، تکه حریری نازک، چاره ی ماست


ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬
يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬
به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬
برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬
طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬
رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

 

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

 تو مرا نمی شناسی ژرالدين .

 در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌:

 

 داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

 

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬
تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن
تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟


اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را
٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

 


آن شب
٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬
همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬
این الماس بر گردن همه می درخشد .......

اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم
.
 

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .


بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر

نخواهد کرد.....

 


     ::. نویسنده این مطلب »» ممل
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 بهمن1386 ، ساعت 5:54
متعلق به موضوع:خاله زنک بازی!

     ::. لینک ثابت این مطلب
انقلاب ما سر تا سر حماقت است(مقام معظم نویسنده ی وب بیاتو جیگر ممل)

دیروز تولد وبلاگم بود... حدود ۳ سال از افتتاح این وب میگذره... این وب سختی ها و مشقت های زیادی رو تحمل کرده تا به اینجا رسیده (عجب؟؟؟)... تا حالا ۴ بار زدم دهن قالب این وب رو صاف کردم... خلاصه دوست دارم.. اساسی...

می خواستم تولد این وب رو به خودم تبریک بگم... الان حالم زیاد خوب نیست... اثرات ولو شدن تو اینترنته دیگه


سلام بر فرزندانی که فرزند پدرشان اند!

دهه ی فجر دهه ی ریختن خون ها در راه حماقت مبارک!

به نظر شما کدوم یک از اون هایی که در راه انقلاب بچه هاشون رو دادن در راه انقلاب جونشون رو دادند دوست داشتن این کشور این همه زندانی سیاسی داشته باشه؟

کدومشون دوست داشتن که حجاب در مملکت آزاد بشه و بی حجابی ممنوع کدومشون دوست داشتن دولت انقلاب به مردم بگه چی بپوشن چی کار کنن چه افکاری داشته باشن؟

کدومشون فکر می کرند که این دولت منتخب بیاد و مطبوعات رو تحریم کنه و از نوشتن واقعیات در اون ها جلو گیری کنه؟

کدومشون فکر می کردن که این دولت ها بعد چند سال شروع به گفتن دروغ های شاخدار بکنه؟

آیا اون ها به فکرشون می رسید که روزی رژیمی که برایش انقلاب کردند در انتخابات تقلب های فاحش بکنه؟

آیا به فکرشون می رسید که این دولت ها جوان های مملکت ما رو به خاطر شعار دادن در راه آزادی در زندان های مخوف خویش گرفتار سازند؟

به راستی هدف آنها چه بود؟

مگر امام خمینی چه می گفت که مردم با او هم دل شدند؟

آیا به غیر از آزادی بیشتر می گفت؟

آیا امام نمی گفت که در مطبوعات باید آزادی باشد فعالان سیاسی و فرهنگی باید آزادی داشته باشند آیا نمی گفت مردم در پوششان باید آزادی باشد؟

چرا ما این قدر از صدر انقلاب فاصله گرفتیم؟

چرا ما باید ساکت باشیم در حالی که مردم دارن تو زندان های ما زجر و عذاب می کشن؟

آیا جوان هایی به سن و سال ما ها در انقلاب در برابر دیکتاتور آن زمان نیاستادند؟

چرا ما ساکت نشستیم؟
ای کسانی که کورکورانه رای اعتماد بر شانه ی امثال احمدی نژاد می زنید؟

آیا به پاس خدمات همین ها نبود که ما را در جهان وحشی نامیدند؟

نگفتند ملت احمق ایران به چه دلیل این ها را برای رهبری بر خودشان انتخاب کردند؟

به راستی ما چرا انقلاب کردیم؟

انقلاب کردیم که اعتبار خود را در نزد جهانیان از دست بدهیم؟

انقلاب کردیم که مضحکه ی دست این و آن بشویم؟

می دانید چرا من می گم این انقلاب حماقت بود چون تا قبل از این که این وضع ها پیشبینی بشه و راهکاری پیشنهاد بشه این حماقت بود که ملت را به زمین بزنند!

پس شما هم ساکت نمانید.


     ::. نویسنده این مطلب »» ممل
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 بهمن1386 ، ساعت 19:50
متعلق به موضوع:خاله زنک بازی!

     ::. لینک ثابت این مطلب
دل شکسته های تنها!
پست بالا رو از بس امین گفت برین پایین نظر بدین حدف کردم!

دیگه دنیا واسه ما تاریکه     زندگی کوره رهی باریکه      آخر قصه ی من نزدیکه!
 این منم... از همه جا وامانده       از همه مردم دنیا رانده       رانده و خسته و تنها مانده

فعلا قبول ندارم، دنیا می تونه تاریک باشه.... آره ریپ می زنه  ولی هیچ وقت غرق در تاریکی نیست....
دنیای ما همین چند تا فکر بچگونه است... دنیایی از کوچکی، به بزرگی سخن امام علی "دنیایی بزرگتر از دنیای بیرون ما، در درون ماست."

"کسی چه می داند؟  شاید این دنیا جهنم دنیای دیگر است..."  اما باز همینش هم زیباست... همین قهرهای بچگونه... دنیای عاشقونه... دوستی های بی بهونه...  همین کوره ره باریک ... که به سینه ی من و تو ختم می شه...ولی افسوس که دیدبان کله ی پوکم راه ورود به قلعه ی دلم رو مسدود کرده...
آنچه می بینیم... چیزی است ،دیدنی.  پس چگونه به انتظار پیک عاشقی دردناک می خندیم و بعد هم می گرییم؟
گذشته ها گذشته...
الان به چی می خندی؟      به تکه گچی به رنگ خون اجدادم که فقط یادآور "روزهای تلخ تر از زهر" گذشته است یا به خاطرات شیرین شده ی آینده؟؟؟!
شاید هم به ریش جوانان آزادی خواه...


فرق می کند... از زمین تا آسمان فرق دارد شکستن استخوان دل شکسته ای با شکاندن افکار حق جویان، در سیاهی زندان هایی که سپیدی ِ   "مثل روز ِ روشن "  را خفه می کند.
چقدر شنیده ایم از کسانی که تمام استخوان هایشان در جنگ خرد شد، اما سربلند و با افتخار مردند؟
ولی واقعا چقدر گفته ایم ،از کسانی که به جرم حرف زدن، به در زندان هایشان حلق آوییز می شوند، و بدون هیچ خبر و افتخاری می میرند...؟؟

بله، هنوز صدای شکستن استخوان ها به ما می رسه... هنوز می شنویم صدای سکوت همراه با ناامیدی، و واقعا شنیدنی است صدای سرفه های پدرانی که خاطرات جنگ را در تنهایی تعریف می کنند...  کسانی که نگذاشتند یک وجب خاک رو ببرند... ولی الان....
این وسط من چی کار کردم؟ جز اینکه برای درد خودم اشک ریختم!
درد خیلی از ما ها، مشترک است... درد استخوان نیست... ولی به استخوان هایمان رسیده...  و فقط محکوم به درد هستیم...
دردی که زمین، کوه و ملائک از به دوش کشیدنش ترس داشتند، اما ...   " قرعه به نام منه دیوانه افتاد"
"و قطعا انسان احمق است " که با شجاعت و حماقت قبولش کرد...
این وسط کسانی محکوم به مرگ می کنند، که پشت سپر اسلام و خنجر ولایت پنهان پنهان می شوند... و بعد هم با کلمه ی "مصلحت" مثل رضا خان محروم می کنند، می کشند، فریب می دهند و دروغ می گویند ،  در آخر هم می گویند:  صلوات!
پس مردم چی کار می کنند؟ پشت میزهای کامپیوترشان به همدیگر فحش می دهند، غیبت این دولت و آن دولت رو می کنن!

پس این "اتحاد ملی"   اینجاست!!!؟  آن هم با رد صلاحیت های گله ای  و فله ای!
خب... ما اتحاد ملی رو دیدیم... منتظر انسجام اسلامی هستیم...

آره دادش... اینه دنیای کوچیک ما!  من پام شکسته... ولی هنوز کلّه ی پوکم کار می کنه!


خب... حق مطلب رو ادا کردم؟ خودم هم نفهمیدم به چی ربط داشت؟ به آزادی... یا  به  "درد مردم زمانه!"
شاید یک کم بچگونه باشه ... ولی دیگه هرچی زور زدیم چیزی بیرون نیومد... زور ِ زیادی، هم خودم رو قهوه ای کرد هم نوشته هام...
امروز خوشبختانه سر حال اومدم... دیروز شدیدا افسردگی  واگیر دار گرفته بودم... این اطراف دکتر "گرفتگی" نیست... واسه همین نزدیک بود که لخت لخت برم تو کوچه!
راستش... چون شنگول بودم... متنی که نوشتم زیاد "اشک جمع کن" نبود... اگه دیروز با اون وضع زاقارت روحی می نوشتم.... الان سه یا چهارتا جعبه دستمال کاغذی کرده بودی تو دماغت...
نکه من قلب رئوفی دارم!

آها یادم رفت واسه چی اومدم... چند شب پیش رفتم پیش آقای دکتر،...
دکتره چهره ی بشاشی داره... ولی دهن صاف می کنه... نامرد موقعی که می خواست به بابام نشون بده که پام کاملا نشکسته، اومد مچ پام رو گرفت، و محکم کشید بالا... ووی... چه لحظه ی چندش آوری بود... ساق پام رو هوا لق لق می زد...
تا جون داشتم داد زدم... خلاصه بگم دیگه!  ساق پام به پوستم آویزون بود!!!!!!
داشتم می گفتم که: چند شب پیش رفتم دکتر تا گچ قرمز رنگ پام رو باز کنم... خانم منشی (واسه چی نیشت باز شد؟) با اره برقی افتاد دنبال ما...
ولش می کردی گردنم رو می زد!  (حالا فکر نکنی که بغلش کرده بودم که بخوام ولش کنم ها...)
خلاصه فکر می کردم که شنگول میام خونه... ولی ... نمی دونم که چی شد یهو از همه چیز متنفر شدم... مخصوصا از ممل!
به هر حال وقتی می نویسم خالی میشم... هزارتا حرف دیگه هست... ولی نمی گم چون:
         می دانی که چرا راز سخن با تو نگویم؟
                  طوطی صفتی، طاقت اسرار نداری...


     ::. نویسنده این مطلب »» امين
نوشته شده در تاریخ شنبه 13 بهمن1386 ، ساعت 17:30
متعلق به موضوع:خاله زنک بازی!

     ::. لینک ثابت این مطلب
سلام
سلام برو بکس خوبین؟

من و امین جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون اینجا پیش هم نشستیم چرت و پرت از خود ول می کنیم!؟چون خوابمون نمی بره برو بکس

                               قابل توجه ما دو نفر بودیم


     ::. نویسنده این مطلب »» ممل
نوشته شده در تاریخ جمعه 14 دی1386 ، ساعت 0:4
متعلق به موضوع:خاله زنک بازی!

     ::. لینک ثابت این مطلب
مرگ بر آمریکا و اسراییل و گونبالالالانگا
میترا خانم شوخی می کنم!  یه وقت گریه نکنی!

قاه قاه قاه! فکر نکنید دارم می خندم! نه! میدونید کجا بودم؟ رفته بودم یه سری به میترا خانم بزنم!

حتما می گید که میترا خانم کیه؟ خب معلومه کیه؟ : کیه! برید به این لینک و اون مطلب رو بخونین بعد برگردین اینجا:

فکر کنم شما هم درباره ی خبر اون شب ۲۰:۳۰ یا همون بیست و سی شنیدید. این خبر یک مشت محکمی بود که صدا و سیما می خواست بزنه بر دهان تمامیه هری پاتری ها یا همون خوانندگان هری پاتر.

طی تحقیق های من و ممل(قبل از آماده کردن خبر:) پس از اینکه "صدا و سیما" یا همون خانم "میترا خانم" لباس های رزمش را پوشید و با قدم هایی شمرده به کارزار* رفت:

     شد کوه چو دریای آب          چو بشنود نام "میترا خانم" (یا همون ۲۰:۳۰)                (*کارزار: جایی که مردم می روند و تلفن می زنند به بقیه!)

داشتم می گفتم که : میترا خانم تلفن رو برداشت و انگشت سمت راست شستش را به طرف شماره گیر ها برد و شماره را گرفت: ۱۱۸:

میترا خانم: سلام اونجا منزل آقای میرکیانی است؟

۱۱۸: نه احمق جان... اینجا ۱۱۰ است.

خلاصه خانم " میترا لبافی" که فهمید سوتی داده سریع قطع کرد که کسی نفهمه! ولی من و ممل فهمیدیم. بالاخره بعد از مدت ها با آقای "میرکیانی" (یکی از نویسندگان آثار کودک) تماس گرفت.

من و ممل تمام گفته هایی که بین ایشون و اوشون مبادله شد را با دوربین عکاسی ضبط کردیم! ببینیم:

میترا جون: سلام آقای میرکیانی خوبین؟ من فلانی هستم. می خواستم ازتون درخواست کنم که درباره ی هری پاتر مصاحبه کنید! ممکنه؟

آقای میر فلانی: چی ؟ هری پاتر کیه؟ همونی که پرواز می کنه؟ یا همونی که بچه ها بهش می گن "باربی" آها فهمیدم... وزیر جدید دولته! ؟؟

میترا جون: ااه ! آقای میر کیانی! شما هم مثل من تا حالا هری پاتر رو نخوندین نه! چه جالب ! من اولین باری هست که اسم هری پاتر رو می شنوم. آخه یکی از مسئولان "گنده" ی صدا سیما به من یک ربع نیم سکه داد تا درباره ی هری پاتر مزخرف بگم.

آقای میر فلانی: ببین میترا خانم! واسه چی حرفاتو می خوری؟ عین بچه ی آدم یک میز تشکیل بده و عین یک مرد! هری پاتر رو نقد* و بررسی کن! تو تا حالا نظر مردم رو درباره ی ۲۰:۳۰ پرسیدی! مطمئن باش اگه ۲۰:۳۰ بگه که قلیون نکشین! مردم بیشتر می کشن...

( * نقد: در فرهنگ بعضی از ایرانیان "نقد" معانی مختلفی می دهد. که از جمله ی آن ها می توان به "خالی بستن، دروغ گفتن، بدی یک چیز را زیاد گفتن و ..." اشاره کرد.)

آخه، یک بار فرهنگ دهخدا رو داشتم ورق می زدم(ممل هم بود)   که سر(همراه با جمجمه ی) مبارکم خورد به یک چیز جالب و کلفت:

مفهوم ۲۰:۳۰ در قدیم این بوده: "در قدیم مردم برای اینکه یک شخص را دروغ گو خطاب کنند به او می گفتند : "۲۰:۳۰". هر کسی که این لقب را می گرفت به شدت افسرده می شد. در واقع بیشتر کسانی که لقب ۲۰:۳۰ را گرفتند، عاقبتی نداشتند جز خودکشی. فقط در یک مورد خودکشی نبود و آن فرد از دهکده فرار کرد و تصمیم گرفت که درباره ی هری پاتر مقاله بنویسه! "

زیاد فک نزنم بهتره... زیاد هم حال و حوصله ی فلسفه گویی و جواب عاقل اندر سفیهانه دادن به دشمنان   "کتاب"   ندارم! آخه اگه به آمار باشه که پوزت می خوابه! میترا خانم

تو ایران روز به روز آمار کتاب های منتشر نشده بیشتر میشه. درواقع سختگیری های وزارت بی فرهنگی و مثلا ارشاد   بیشتر میشه. واسه همین زورت میاد که چهارتا جوان بیان کتاب بخونن؟؟

اگه زورت میاد بگو!   بازم میگم چون حال و حوصله نداشتم، جواب منطقی به این بزرگوار فرو افتاده  ننوشتم. پیش خودم فکر کردم: یک مطلب مثلا طنز بنویسم که یک کم گریه کنیم. آخه بعضی چیز ها و بعضی آدم ها ارزش جدی صحبت کردن رو ندارند.

آخه یکی نیست به این خانم "میترا فلانی" بگه که : تو مگه هنگام فروش همزمان کتاب تو ایران، جلوی کتاب فروشی ها بودی، که میگی، "به جز چند تا نویسنده کسی اونجا نبود."  خبر های رسمی از خبرگزاری های رسمی ایران هست که از این همه استقبال مردم اون هم نصف شب جلوی کتاب فروشی ها،  خبر می ده.

ولی جواب آقای "امید کرات" به این مطلب قابل تامل است: قسمت هایی از اون رو براتون آوردم.

   " اعتراض ما به این است که چرا در سازمانی به وسعت صدا و سیما که در تمام کشور ایران و بصورت ماهواره ای در تمام دنیا پخش می شود، نظرهای مخالف شما پخش نمی شود؟ چرا هیچ کدام از همکاران شما گزارشی بر عکس نظرهای “شخصی” شما پخش نمی کنند؟

 انقدر با بچه های ایران لج نباشید. چرا نگران علاقه یک پارچه نوجوانان هستید؟ از چه می ترسید؟ چرا موقع پخش این گزارش "فرمایشی" تصاویر شاهنامه و رستم را پخش می کنید؟ شما که وارد صدا و سیما شده اید مسلما باید از سطح علمی بالایی برخوردار باشید. کجای شاهنامه شبیه فانتزی جادوگری هست که دارید مقایسه میکنید؟ به قول امثال شما قیاس مع الفارغ تا کجا؟  چرا بچه های یه کشور باید فقط داستان های نویسندگان خود را بخوانند؟ چرا از اینکه علایق همه دنیا یک شکل شود می ترسید؟ چرا با سفیر کشور "گومباگومبا"  در مورد هری پاتر سوال می کنید ولی از بقیه کشورهای دیگر که موافق هستند سوال نمی پرسید؟   

شما از هزینه بیت المال خرج می کنید تا پدر و مادر های نا آگاه بعضی از کودکان و نوجوانان هری پاتر خوان را به جان آنها بیاندازید که این کتاب (که احتمالا نسخه دوم آیات شیطانی باید باشد) را چرا می خوانند؟ "

به هر حال از آقای ممل آقا هم انتظار می رود در پست جدید خود یک کم درباره ی این مورد هم نظر بدن! البته اگه به چیزشون فشار نمیاد.

دوستان عزیز!  شما هم نظر خود را حتما بدید. اگه نظر خوبی باشه تو وبلاگ می ذاریم. پس نظرتون چه جدی چه شوخی رو برای ما بفرستید.


ویرایش شد(ممل):

بچه ولم کن بلم بزنمش - کی رو؟ - امین جوووووووووووووون لو! - چرا؟ - به میترا خانم توهین کلد - چه توهینی؟ - آخه اون میترا خانم با اون ضلیب هوشش این چیز ها لو از کجا بفهمه بد بخت؟ - کدوم چیز ها رو؟ - مثلا این که بدونه نقد چیه نظل دیگلان چیه دلوغ چیه ک..چر گفتن چیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخه اگه اون میترا خانم عقل و شعول داشت که از این غلط ها نمی کلد! آخه اگه عقل و شعول داشت بلا قشل(قشر) کتاب خوان ما از این گزالش ها تهیه نمی کلد.آخه این احمق اگه عقل و شعول داشت که دل مولد کتابی که اصلا طلح جلدش لو ندیده بود که گزالش تهیه نمی کلد! دل ضمن من یادم نمی یاد که رولینگ گفته باشه دامبلدور هم جنس بازه!
بلید جمش کنید بابا حتما باید همه بیانات مقام معظم رهبری رو خونده باشن؟چه اشکال داله جوانان و نوجوانان ما کتاب های فلهنگ های دیگه لو بخونن مگه تو جنگ سرد به سل می بلیم؟ اگه به سل می بلیم نگین ما آماده ی مذاکره با آمریکا هستیم اگه هم جنگ سردی وجود نداله این همه چشم تو هم چشمی چیه؟ اصلا معلوم نی این چیزا لو از کجاتون دل آولدین!به عقاید ملدم هم کمی احتلام بگذالید! ملت حتما باید از خطبه های امام جمعه ی فلان جا و رهبر و .... پند و عبلت بگیلن؟کتاب هری پاتر خودش پل (پر)نکات اخلاقی است؟کجای هری پاتر منحلف کننده است؟
خاک بل سلتون کنن که این قدل کوته فکلیت.
اگه نظل اون نویسنده ها و اون وزیر اینه شما چلا نظل هری پاتریست ها لو نمی گین؟چلا اون وزیری لو نمی گید که دل مسابقه ی تند خوانی هری پاتر 6 شلکت کلد؟

دل ضمن هری پاتر ما لو هیپنوتیزم کلده یا عقاید بسته ی شما؟
................ .......... ..................... ................ .........
به دلیل فلهنگی بودن مکان فوحش های بالا سانسول سده.
امین جوووووووووووووونم که تلکوند این نشون می ده چه هری پاتریست دو آتیشه ای هست هل وقت خبل و ... است که نمی آید اما قضیه این چیزا باشه حتما می آد!؟
نظل یا دتون نله

باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای


     ::. نویسنده این مطلب »» امين
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 آذر1386 ، ساعت 16:30
متعلق به موضوع:خاله زنک بازی!

     ::. لینک ثابت این مطلب
گامبا گومبا وارد می شود!
گومبا گامبا بوگامبا بوگنبوبیاگنابایا  گامبا گومبا (بعدا ترجمش می کنم)
سلامی بونگا عرض کردمینگا بونگا!
خوب هستینگا؟
من از جهنم خدمتتون اومدم! اینجا با انسان های نخستین آشنا شدم.... این آدما به اندازه ی یک جلبک توی دریاهای آتلانتا هم شعور ندارند... گامبا...
ببخشید... که یک کم لهجم عوض شده...  آخه از بس گامبا بومبا کردن که من هم عادت کردم...... 
از ممل جون هم بامگا بونگا می کنم (یعنی تشکر می کنم)...
از این به بعد هرکی به من بگه "امین" با     "گیمبا" می افتم دنبالش...  گیمبا  اژدهای دست آموز منه... که خیلی باشعور و با تربیت هست.. هروقت می خواد بره دست شویی شلوارشو در میاره... گینبیاگونوگا "گیمبا"
از این به بعد همه باید من رو   "امین جووون"   صدا کنین... فهمیدینگا ؟! ...
تو این مدت که نبودم از نظر درسی خیلی پیشرفت گووونبا...
حتی رتبه و ترازم توی  "قلنچی"   (همون قلمچی گونبا هستینگا) هم افزایش گووونبا...
الان هم که دارم فک می زنینگا...  به یه بدبختی تونستم بیام.... بعدا تعریف می گونبا...
خلاصه خیلی دوستون دارم... ولی شما گیمبلما هستین... یعنی نامرد و پست فطرت و احمق و سوسک هستین... چون نظر نمی دینگا خنونوگا  نونو گا باناناناگونبا...
کاشکی یه روز بشه که بتونم مثل قبلا هر روز یک کم فک بزنم...  به امید اون روز گینامبا

آها اون متن بالا که می خواستم ترجمه کنم... این هم ترجمش:   "ممل" یک میمون بیش نیست.... ها ها
همتون رو می بوسم (شوخی گونبا)...
همیگابینگا بینگا رونینگا مینگا.. امین گینبا گینابانگا (نمی خواد زور بزنین که چی نوشتم!)

به زودیبانگا  برمی گردمانگا ... شبینگا بخیرینگا   دوستونگا دارمینگا بایگا بایگا  بای!


     ::. نویسنده این مطلب »» امين
نوشته شده در تاریخ جمعه 25 آبان1386 ، ساعت 20:15
متعلق به موضوع:خاله زنک بازی!

     ::. لینک ثابت این مطلب
ممل... خفه شو
سلام سلام صد تا سلام.....

الان ممل اینجا پیشم نشسته نمیذاره به جای  "ر"    از    "ل"  استفاده کنم.... به هر حال خوبین؟؟؟

به یه بدبختی الان دارم می تایپم... تقریبا هیچکی خونمون نیست... هفته بعد هم که قلمچی امتحان دارم و بدبختم... باید بشینم خر بزنم... من مدیریت لینک باکس رو به ممل سپردم(پشیمونم...). در ضمن اختیارهای ممل رو هم تو همین وب زیاد کردم... شما هم اگه نمی میرید، یک کم نظر بدین و تو این لینک باکس عضو بشین(کد لینک باکس هم تو وبتون بذارین)... به نفع خودتونه، هم لینک هاتون زیاد می شه و هم هر چقدر لینک که خواستین می تونین تو لینک باکس ارسال کنین...

خلاصه... دارم می میرم از بی "اینترنتی". رفتم دکتر گفت که "اینترنت" خونت کم شده... به دکتر گفتم یک کاری بکن! گفت: چکاااااااااار کنم (ادای چهار شنبه)...  باید بیشتر تو اینترنت بچرخی.. حدودا روزی ۶ ساعت....

آها...  یک شعر سرودم در وصف دامبی جوووووووون... (ممل:  ای بی شعور میمون، تو که دوباره از من تقلید کردی!!) ،،، 

دیری دیری دیری دیری دیررررررررررررررری (مثلا آهنگه!)

آلبوس شنیدم هستی تو  گی(Gay) /   حتما این کارته توی دوبی

آلبوس جغدت (همون موبایل) باشه در دسترس    /    اگه مرگخوار ها اومدن خوب بشون برس

اگه می خوای بکنی جلز و ولز   /   یه چیز داغ می کنم تو ..........  (فیلتر شده)

این شعر ادامه دارد... تا بعدا که اومدم ادامشو واستون می خونم....

دیرینگ دیرنگ دوبس (پایان آهنگ)


خب امروز خیلی خبر زیاد بود ولی واستون ترجمه نکردم... چون وقت ندارم....

اما این خبر جدیده: دنیل رادکلیف دوباره نمایش اکوس را اجرا خواهد کرد.

به گزارش سایت اسنیچ سیکر و دیلی میل دنیل رادکلیف به همراه "ریچارد گریفیت"(بابای رون)  از آگوست ۲۰۰۸ شروع به تمرین برای اجرای دوباره ی آن خواهند کرد.   دنیل از رفتن به نیویرک اظهار خوشحالی کرده...

برای دیدن اطلاعات بیشتر به این وب مراجعه کنید: دیلی میل

"امین جون" . یک بدبخت ، با ضریب هوشی بالا...


     ::. نویسنده این مطلب »» امين
نوشته شده در تاریخ شنبه 12 آبان1386 ، ساعت 15:5
متعلق به موضوع:خاله زنک بازی!

     ::. لینک ثابت این مطلب
ملدن (مردن) امین جوووووون.
سلام خوب هستین املوز میخوام یه خبل (خبر) مهم به شما بدم امین جووووووووووون مدیلیت (مدیریت) محترم وب بیا تو جیگل (جیگر) تا اطلاع ثانوی تنها هفته ای یک بال دل وب پست می دن و به قول خودشون تا دوسال دیگه دل اینتلنت(اینترنت) باید ملده (مرده) فلض(فرض) بشن.

متن زیل بدون هیچ دخلی از طلف(طرف) امین هست که دل یک مکالمه ی تلفنی (ایشون دستلسی به رایانه ندالن)   به من گفتن تا دل وب دلج (درج) کنم :

بچه ها سلام کرمتون میلوله اوه کرم منم میلوله دیروز من به رحمت خدا رفتم تا کنکور نیستم یعنی تا دوسال دیگه شاید در هفته یک بار سر بزنم فعلا وب دست ممل مرده شور برده است هر پیام و فوشی که دارین به ممل بدین... یه بار تو پست های قبلی براتون تعریف کردم که بابام نصیحتم کرد،گفت:امین حداقل این دو سال را آدم باش و عینهون بز بشین بخون برای کنکور من هم عین بز نشستم پای رایانه بعد طی یک فرآیند هایی یک سوتی دادم که همه چی لو رفت خلاصه یه کتک مفصل خوردم (آرایه ی ادبی:اغراق.)در واقع بوام در نقش بروسلی ظاهر شد هیچی دیگه زیر چشمم سه تا بادمجون کاشت دماغم هم با سطح صورتم یکی شد بعد هم نوت بوکم بدون هیچ پرسش یا اعتراضی از طرف من جمع شد و اینجانب رسما اعلام میکنم بد بخت شدم(ممل میگه بد بخت بودی)هیچی دیگه واسه همین هم همه ی کارام به باد فنا رفت شرمنده فعلا نیستم اما وعضیت معلوم نیست شاید بیام شاید بیام شاید نیام شاید بیام شاید نیام شاید بیام بالاخره شاید بیام شاید نیام.

امضا:امین جوووووووووووووووووووون هِ هِ هِ ها ها ها .

در ضمن لینک باکس فعلا لینک های شما رو نمایش نمیده اما شما لینکتون رو ثبت بکنین چون به زودی لینک های شما در لینک باکس نمایش داده میشود.


     ::. نویسنده این مطلب »» ممل
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 آبان1386 ، ساعت 14:52
متعلق به موضوع:خاله زنک بازی!

     ::. لینک ثابت این مطلب
تف به روزگار!
تف به این زندگی.... تف... تف... تف.... خلط.... یا همون خلت.... تف... ان دماغ به این زندگی... تف...

آخه دیگه چی کار کنم؟؟ نه جان مادراتون بگین چی کار کنم!

هر گهی بخورم بازم یه بلایی سرم میاد... فرقی نمی کنه که، گه، قهوه ای باشه یا قرمز یا بنفش... در هر صورت من بدشانسم...  باور نمی کنین... پس بخونید روزگار منو و عبرت بگیرین....

از اول تابستون پام "به چیز رفت" یعنی داغون شد. از همون موقع تا ۲ هفته پیش پام تو گچ بود. نمی دونین چه شبهایی که من گریه نکردم... نمی دونین چه شبهایی سرمو گذاشتم رو بالشت و عینهو گرگ زوزه کشیدم. آخه چرا ؟؟  چرا من ؟؟؟؟

در واقع آیندم خراب شد... باور نمی کنین... می خواستم فوتبالیست بشم (نخند... نیشتو ببند).

جدی می گم.... رفتم تو جوانان استقلال(تهران). یک فصل قرارداد داشتم. خلاصه اول همین تابستون بود که ساعت ۱۰ شب رفتم زمین فوتبال جلوی خونمون.(چمن مصنوعی بود.)

همون موقع برق ها رفت. ندایی